بخش ۲۲ - نامه هفتم صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
عاشق بیچاره چو بیدار شد
مست رخ یار چو هشیار شد
هیچ اثری از رخ دلبر ندید
راست چو ماهی به زمین می طپید
زهره آن نه که برآرد خروش
طاقت آن نی که بباشد خموش
مضطرب و بی سر و سامان شده
عقل درین واقعه حیران شده
گفت خدایا چه کنم این زمان
پیش که گویم غم آن نوجوان
بار خدایا به کمال کرم
دست دلم گیر و برآور ز غم
طاقت این درد ندارم دگر
ای ملک الملک مرا باز خر
بنده درگاه توام یا اله
چاره من کن که تویی پادشاه
از همه عالم شده ام سیر من
می روم از دار جهان دیر من
گر شده ام عاشق و در عشق مست
شکر خدا را که نیم بت پرست
عاشقم امروز، به فریاد درس
جز تو ندارم به جهان هیچ کس
در دل او مهر مرا راه ده
چشم مرا دیدن آن ماه ده
بی رخ او صبر ندارم دگر
پادشها در من مسکین نگر
عاشق درویش درین ناله بود
خادمه اندر عقبش می شنود
باز به دو چشم پر آب، آن زمان
رفت به پیش بت نامهربان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
عاشق بیچارهای وقتی بیدار شد، از عشق یار خود مست و شاداب شده بود. اما وقتی هیچ نشانی از دلبرش نیافت، به شدت مضطرب و نگران شد. او از خداوند درخواست کمک کرد و از کمبود صبر و طاقت خود در برابر این درد شکایت کرد. عاشق در عین حال که به خداوند پناه میبرد، اعتراف میکند که عشقش به غیر از معشوق در جهان هیچ چیز دیگری نمیتواند باشد. او امید دارد که معشوقش مهر او را در دل داشته باشد و با نگاهی از جانب او آرام شود. در نهایت، او با چشمانی پر از اشک به سمت محبوب خود میرود.