نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۰ - خبر آوردن خادمه و پیغام خوش صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

خادمه خندان و دل شادمان

آمد و بنشست به پیش جوان

گفت جوان را که شبت گشت روز

هیچ دگر در غم هجران مسوز

شام فراق تو به پایان رسید

درد ترا نوبت درمان رسید

بخت ببین باز مددگار تست

این اثر دیده بیدار تست

گفت بیا امشب و بر گیر کام

از لب جان بخش من ای نیک نام

عاشق بیچاره چو این را شنید

روح روان از تن او بر پرید

نیش جفا بر دل او نوش شد

محنت دیرینه فراموش شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، خادمه‌ای خوش‌رو و شاد به پیش جوانی می‌آید و به او می‌گوید که شب غم و جدایی به پایان رسیده و اکنون زمان درمان درد او فرارسیده است. او از جوان می‌خواهد که امشب از زیبایی‌های زندگی بهره‌مند شود. جوان، با شنیدن این سخنان، به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرد و احساس شادی و رهایی می‌کند، به‌طوری که تمامی رنج‌های گذشته‌اش فراموش می‌شود.