نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳ - نامه اول صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

ای صنم لاله رخ گلعذار

گوش به حال من بیچاره دار

سرو قد سیمبر نوجوان

از من درویش سلامی بخوان

زآتش غم گشت کباب این دلم

چاره من کن که درین مشکلم

رحم نما بر دل شیدای من

گر نکنی رحم تو ای وای من

درد مرا مایه درمان تویی

آرزوی دیده گریان تویی

بی تو ندارم سر خویش ای نگار

عشق برآورد ز جانم دمار

سینه من در غم تو چاک شد

دود دلم جانب افلاک شد

صبر ندارم چه کنم آه آه

سوی من افکن نظری گاه گاه

چند کشم آه به شبهای تار

چند بگریم ز غمت زار زار

دل ز تو برداشتنم مشکل است

مهر تو چون همدم جان و دل است

چاره من کن که اسیر توام

بیدل و مسکین و فقیر توام

بی تو مرا نیست صبوری مجال

مرغ دلم چند زند پر و بال

از تو ندارم من مسکین گریز

ای بت عیار مرا دست گیر

چاره کار من بیچاره کن

دفع دل خسته صد پاره کن

بهر خدا در من مسکین نگر

ای صنم لاله رخ لب شکر

صوفی درویش هوا خواه تست

رد مکنش گو سگ درگاه تست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر عاشقانه به بیان احساسات شاعر درباره عشق و دلتنگی می‌پردازد. شاعر به معشوق خود، که او را با توصیفاتی چون "صنم لاله رخ" و "گلعذار" می‌خواند، درخواست کمک و رحم می‌کند. او از آتش غم و دردهايش سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که بدون معشوق نمی‌تواند زندگی کند. شاعر از رنج و زاری‌های شبانه‌اش می‌گوید و در نهایت از معشوق می‌خواهد که به حالش رحم کند و به او توجهی داشته باشد. عشق او همچون همدم جانش است و او را در اسارت محبت خود می‌بیند.