نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶ - خبر آوردن خادمه صوفی محمد هروی

صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

خادمه چون این سخنان را شنید

هیچ مجالی دگر آن جا ندید

نزد جوان آمد و بنشست باز

خادمه بگشاد زبان را به راز

گفت که آن دلبر رعنای تو

هیچ ندارد سر و پروای تو

رو دو سه روزی به غم دلنواز

صبر کن و با غم هجران بساز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خادمه پس از شنیدن سخنان جوان، تصمیم گرفت تا آنجا نماند و به نزد او رفت. او با جوان صحبت کرد و گفت که محبوب او هیچ توجهی به او ندارد. او از جوان خواست که چند روزی صبر کند و به غم جدایی عادت کند.