بخش ۳۱ - نامه دهم صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
شام وصالت چه به از روز هجر
آتش سوزنده به از سوز هجر
خوش بود این وعده دیدار یار
عشق نهان به ز غم آشکار
آه چه دولت به ازین در جهان
کان بت عیار بگوید که هان
هر که نهان دلبر خود را بدید
وز غم هجران به وصالی رسید
روز جفاهای رقیبان منال
گر شوی از دست فلک پایمال
گر همه غمزده های جهان
شاد نشینند به دلبر نهان
صوفی سرگشته ترا سود چیست
بر تو جهان جمله بباید گریست
آن شب بهروز که در وعده بود
چون که ازین اوج فلک رو نمود
عاشق بیچاره طلب کار شد
در عقب وعده دیدار شد
منتظر و مضطرب و بی قرار
دیده نهاده به ره انتظار
آن در دولت به رخش باز شد
ناله و آن سوز دلش ساز شد
در قدم یار فتاد او چو خاک
بود در آن واقعه بیم هلاک
نیست دگر واقف اسرار کس
سایه چو محرم نبود آن نفس
ای که شدی شاد ز دیدار یار
آن دو سه دم را تو غنیمت شمار
ای که شدی شاد در آن انجمن
یاد کن از حال جدایی من
از دل محروم من بی قرار
یاد کنی چون بنشینی به یار
زان که مرا محرم اسرار نیست
هیچ امیدم ز رخ یار نیست
درد دلی دارم و محرم کجاست
آه درین واقعه همدم کجاست
گشته منافق صفت، این مرد و زن
صوفی بیچاره برو دم مزن
محرم اسرار خدای تو بس
داروی این درد دعای تو بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مقایسه احساسات ناشی از وصال و هجران میپردازد و بیان میکند که شب وصال محبوب به مراتب بهتر از روزهای جدایی است. او از آتش عشق و غم ناشی از جدایی سخن میگوید و این احساسات را عمیقتر و زیباتر از رنجها و مشکلات دنیوی میداند. شاعر در مورد انتظار و شوق دیدار هم صحبت میکند و امکان دستیابی به محبوب را مایه شادمانی میداند. اما در عین حال، به غم جدایی و عدم محرم اسرار بودن خود اشاره کرده و به نوعی احساس یتیمی و تنهایی میکند. او از کسانی که در وصال شادند، میخواهد که حتی برای لحظاتی یاد او را فراموش نکنند و امیدی برای بهبود درد دلش نیز نمیبیند. در نهایت، شاعر به دعا و طلب یاری از خداوند اشاره میکند و طلب میکند که دعای او تسکیندهنده دردهایش باشد.