بخش ۲۸ - نامه نهم صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
این سخنان خادمه چون باز گفت
چهره او چو گل احمر شکفت
خادمه را خواست بسی عذر، نیک
او به تمنای رخ یار لیک
روی نهاد او به کف پای این
شاد شد او زین خبر نازنین
گفت ایا سرو قد نوجوان
از من دلداده سلامی بخوان
بنده نوازی کنیم بی عدد
گر بکنی شاد دلم را ز خود
منت و صد شکر تو بر جان من
ای بت شیرین لب خندان من
ای لب تو آرزوی جان مرا
چاک کنم در غم تو جامه را
گرچه مرا سوخت غمت همچو عود
هجر به امید تو آسان نمود
هر چه به یاد تو مرا آن خوش است
گر همه آن دوزخ پر آتش است
درد تو بهتر ز دوایی دگر
نیست مرا جز تو هوایی دگر
عشق تو خوشتر ز همه کاینات
لعل تو سرچشمه آب حیات
ای بت عیار به من رخ نما
من به امید تو کشیدم بلا
نیست مرا طاقت صبر و قرار
باز رهان زودترم ز انتظار
صبر من و مهر تو شد ناپدید
عشق چنین در همه عالم که دید
خادمه بر گوی دگر بار تو
این سخنانم بر دلدار تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خادمه پیامی عاشقانه به محبوب خود منتقل میکند و از زیبایی چهره او میگوید که چنان مانند گل شکفته است. او با ابراز عشق و علاقه، خواستار سلامی از سوی محبوبش است. این خادمه احساسات عمیق خود را بیان کرده و به صبر و تحمل در عشق اشاره میکند، رغم درد و رنجی که برای دوری از معشوق تحمل میکند. او عشقش را برتر از همه چیز میداند و در انتظار دیدار محبوبش به سر میبرد. در نهایت، او از دوستش میخواهد که به او پاسخ دهد تا به آرامش برسد.