بخش ۵ - عرض نامه پیش محبوب صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه چون واقف اسرار گشت
بست میان، در پی این کار گشت
داشت سخن، زهره گفتن نبود
فرصت گفتار طلب می نمود
نیم شبش خادمه بیدار یافت
وقت خوش و فرصت گفتار یافت
کرد زاحوال جوانش خبر
گفت همه حال دلش سر به سر
چون صنم این نکته ز خادم شنید
لعل لب خویش به دندان گزید
گفت به آن خادمه یعنی خموش
زان که بود بر در و دیوار گوش
کیست، کدام است، کجا و چه کس
باز که بر دست به رویم هوس
کشته چو او گشته درین غم بسی
کام ندیدست ز لعلم کسی
اوست گدایی و منم پادشاه
کو برود، راه درین کو مخواه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، خادمهای که به رازها واقف شده، در تلاش است تا در نیمه شب با جوانی که به او علاقه دارد گفتوگو کند. او خبرهای جوان را به دست آورده و میخواهد از حال دل او باخبر شود. اما هنگامی که جوان متوجه میشود که خادمه میخواهد با او صحبت کند، به او میگوید که برای این کار احتیاط کند و مراقب باشد، زیرا در اینجا گوشهای زیادی وجود دارد. جوان خود را در موقعیتی حساس میبیند و میگوید که او در دل غم بسیاری گرفتار است و از عشق و محبت بیبهره مانده است. او خود را پادشاه و خادمه را گدا میداند و تأکید میکند که نباید به امید دست یافتن به او، در این راه گام بردارد.