بخش ۴ - نامه بردن خادمه از پیش عاشق صوفی محمد هروی
صوفی محمد هروی / ده نامه / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
خادمه چون این سخنان گوش کرد
عقل و خرد جمله فراموش کرد
کرد بسی گریه چو ابر بهار
خادمه بر جان جوان فگار
گفت بیا غم مخور ای نوجوان
من غم کار تو خورم این زمان
بهر تو بستم به میان من کمر
بو که مراد تو برآید مگر
گشت دلت خون به غمش پای بند
غم مخور و صبر کن ای مستمند
عاقبت از صبر برآید مراد
بستگی از صبر بیاید گشاد
داد بسی خادمه دلداریش
کرد درین واقعه غمخواریش
رفت ز بالین جوان فگار
تا به برآن صنم گلعذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، خادمه به صحبتهای جوان گوش میدهد و از روی غم و اندوه او بسیار گریه میکند. سپس به جوان میگوید که نگران نباشد و او خودش غم او را تحمل خواهد کرد. خادمه به جوان reassurance میدهد که برای او تلاش میکند و امیدوار است که همه چیز درست شود. او به جوان توصیه میکند که صبر کند، زیرا در نهایت نتیجه صبر و تحمل، بهبود وضعیت خواهد بود. در پایان، خادمه به جوان دلداری میدهد و از بالین او میرود تا به نزد معشوق زیبای جوان برود.