شمارهٔ ۴۹۴ طغرای مشهدی
طغرای مشهدی / ابیات برگزیده از غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانم
لبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
مده خیاط دوران، گو قبای اطلسم چون گل
که من آیینه ام، غیر از نمدپوشی نمی دانم
اگر سرو سهی باشم، ز ناشایستگی خود را
به آن شمشاد قامت، باب همدوشی نمی دانم
ز بس در دل نشسته نقش باغستان رخسارش
ز خاکم گر دمد نسیان، فراموشی نمی دانم
چو آن خاری که با گل می گذارد سر به یک بالین
به او همخوابه ام، لیکن هم آغوشی نمی دانم
به رنگ نرگسش از مستی ام صد شور و شر خیزد
به این مستی، چو وابینی، قدح نوشی نمی دانم
به تقلید مکرر گفتگویی چند، چون طوطی
تلاش افروز نطقم، قدر خاموشی نمی دانم
درین میخانه گر صد جا مقام دلنشین باشد
مقامی بهتر از آن سوی مدهوشی نمی دانم
چو مروارید بردم سر به گوش آن صنم، طغرا
ولی از بی زبانی، طرز سرگوشی نمی دانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر همانند یک کنایهگویی شاعرانه است که به حسرت و ناتوانی در بیان احساسات عاشقانه اشاره دارد. شاعر میگوید که هرچند در بسیاری از زمینهها تجربه ندارد و نمیداند چگونه باید از باده بنوشد یا عشق را درک کند، اما به شدت تحت تأثیر زیبایی معشوقش قرار دارد. او خود را به عنوان آینهای توصیف میکند که نمیتواند حقیقت را نشان دهد و از احساسات و پرشوری که در دل دارد، ناچیز میبیند. همچنین وجود عشق را مانند خاری میداند که با گل همزیستی دارد، اما نمیتواند به درستی به آن عشق پاسخ دهد. احساسات او پیچیده و غیرقابل بیان است و در نهایت، يعنی با وجود این همه شور و شوق، قدرت واقعاً درک و بیان این احساسات را ندارد.