نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۸ - مخالف انگیزی سخن طغرای مشهدی

طغرای مشهدی / ساقی‌نامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

درین عصر کز نطق جز رنج نیست

سخن فهم هست و سخن سنج نیست

چو فیض سخن قسمت من شده

به من دوست از رشک، دشمن شده

خیال سخن بهتر از وصل اوست

که باب حسد، معنی فصل اوست

سخن چون درآید به کاخ ورق

ره حرف گیران پذیرد نسق

یکی گوید این قافیه گشته لنگ

چه سان همرهی کرده با نظم شنگ؟

یکی از ردیفش بود نکته گیر

که این لفظ اولی چرا شد اخیر؟

سخن را ازین شعر نافهم چند

تو گویی که معنی فتاده به بند

اگر بخت یار است با نکته دان

کلامش بخوبی دود بر زبان

چو گردیده بخت سیه، دشمنم

چه سان رو دهد فیض خوش گفتنم؟

مرا از سخن حل نشد مشکلی

چو خامه ندیدم ازو حاصلی

درین شغل کز وی مراکام نیست

سرانجام باید، سرانجام نیست

شود چون رقم کاری شعر، فرض

دوات و قلم می ستانم به قرض ...

چه یاری که از من ندیده سخن

ولیکن نکرده تلافی به من

نیفشرده پایی به همراهی ام

نبرده به سر منزل شاهی ام

سخن عزت شهریارم نداد

به گفتار خود اعتبارم نداد ...

سخن مایه درد سر بوده است

ز سوداش چندین ضرر بوده است

اگر از توارد شود عیب دار

به دزدی دهد عیبجویش قرار

وگر بی توارد درآید به فرد

ازو بیسوادان برآرند گرد

سخن گر چو مصحف بود در نظام

برون ناید از دست کاتب تمام

قلم چون به تحریر او سر کند

به خاک سیاهش برابر کند

به لب از نسیم دل آزردگی

بیانم بود گرم افسردگی

سخن نیست کآورده ام تازه پیش

تراشیده ام دشمنی بهر خویش

کنم عمر خود گر به تصحیح صرف

نگردد دلم ایمن از سهو حرف

شب و روز درمانده ام چون قلم

به دست سیه کافران رقم

چه نظم و چه نثر، آنچه آید به لب

بود وقت تحریر، محنت طلب ...

مقرر چنین است در وقت فکر

که ناظم شود خوش ز مضمون بکر

چو مضمون بکری به من رو نمود

خورم غصه کاین را که خواهد ربود؟

گل باغ طبعم ز بیم درو

بود پیش فصل خموشی گرو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مشکلات و دردسرهای سخنوری اشاره می‌کند. او می‌گوید در دنیایی که نطق جز رنج به همراه ندارد، فهمیدن سخن آسان ولی سنجیدن و تحلیل آن دشوار است. او حسد دشمنان را به عنوان مانعی برای بیان صحیح خود احساس می‌کند و می‌گوید خیالاتش درباره سخن بهتر از واقعیت آن است. شاعر از ضعف‌های خود در نظم و نثر نگران است و به بی‌راهه رفتن کلامش اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که سخن نتوانسته اعتبار و عزت را برای او به ارمغان آورد و به سختی‌های زندگی و کلامش می‌بالد. در نهایت، او از بی‌ثمر بودن تلاش‌هایش در هنر سخن می‌نالد و بیان می‌کند که او همیشه در تلاش است تا کلامش را بهبود بخشد، اما احساس ناامیدی می‌کند.