شمارهٔ ۴۲ - طلعت آفتاب ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل اول - لطیفهنگاریها / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای قدت راست تر، ز شاخهٔ ساج!
وی رخت صاف تر، ز صفحهٔ عاج!
به تو ای پادشاه کشور حسن!
خوبرویان دهند باج و خراج
تا به دیدم کمان ابرویت
تیر عشق تو را شدم آماج
خال هندوی رهزن تو نمود
خانهٔ طاقت مرا تاراج
فرق ما بین توست با دگران
طلعت آفتاب و، نور سراج
زر عشق تو گشت چون رایج
پیشهٔ عاشقی گرفت رواج
به یکی بوسه از تو محتاجم
چون گدایی به درهمی محتاج
با دلم آنچه کرده ای تو، نکرد
پنجهٔ شاهباز با دراج
از دوای طبیب می نشود
درد عاشق به هیچ گونه علاج
غرق در بحر بیکران را نیست
خبری از تلاطم امواج
دوستی کردن تو با «ترکی»
پنبه و آتش است و، سنگ و زجاج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف زیباییهای محبوبی پرداخته است و به شدت تحت تاثیر عشق و چشمان آن معشوق قرار دارد. شاعر از زیباییهای معشوق با خیالانگیزی یاد میکند و او را بالاتر از دیگران و درخشانتر از نور خورشید میداند. عشق به معشوق او را به تسلیم کشانده و آرزوی یک بوسه از او را دارد. همچنین، شاعر به درد و عذاب عاشقی اشاره میکند که هیچ درمانی ندارد و احساساتش همچون دریا بیکران و بیخبر از تلاطم است. به طور کلی، این شعر تجسمی از عشق عمیق و بینهایت شاعری است که در بند محبت گرفتار آمده است.