شمارهٔ ۱۰۵ - شبستان عمر ترکی شیرازی
ترکی شیرازی / فصل سوم - سوگواریها / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
« پدر درد هجرت دوایی ندارد
غریب وطن، آشنایی ندارد»
پدر تا تو رفتی ز شهر مدینه
دلم بی حضورت صفایی ندارد
چگویم پدر جان که بی شمع رویت
شبستان عمرم ضیایی ندارد
تو در کربلایی و مرغ خیالم
به جز سوی تو میل جایی ندارد
در اینجا مرضیت چه سازد به بستر
که جز غم،دوا و غذایی ندارد
غریب است آنکس که در خانهٔ خود
به سر سایهٔ آشنایی ندارد
دلم خون شده در بیابان هجرت
به جز وصل تو رهنمایی ندارد
من از درد هجرتو مشکل برم جان
که دردم رموز شفایی ندارد
چسان زندگانی کنم بی سکینه
که یکدست، هرگز صدایی ندارد
همی ترسم از آرزویش بمیرم
که این دار فانی، بقایی ندارد
بگو با علی اکبر مه لقایت
که درد جدایی، دوایی ندارد
شود روزی آیا که بینم جمالت
که دنیا بقا و وفایی ندارد
بیاد تو و نینوای تو صغرا
چو نی، جز نوایت، نوایی ندارد
پدر ای که سر منزل کوی عشق ات!
طریقی بود که انتهایی ندارد
به دربانی ات«ترکی» امید دارد
دریغا که برگ و نوایی ندارد
ندارد به دل آرزویی به دنیا
که او جز غم کربلایی ندارد
در این غم به وی کار گردیده مشکل
به غیر از تو مشکل گشایی ندارد
به دربانی خود کنی گر قبولش
به قصر جنان اعتنایی ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم ناشی از جدایی از پدر و وطن است. شاعر احساس میکند که هجرت و دوری از پدر (که احتمالاً به کربلا رفته) موجب عمیقترین غمها در زندگیاش شده است. او میگوید که بدون حضور پدر زندگیاش بیمعنا و بدون نور است و بیم آن دارد که آرزوهایش او را به کام مرگ بکشاند. شاعر در مییابد که زندگی به تنهایی برایش سخت و دشوار است و تنها راه آرامش و شفا، وصال پدر است. درد جدایی و غم کربلا در وی عمیق حس میشود و او با آرزوی دیدار دوباره پدر، از سرنوشت و فانی بودن دنیا یاد میکند. در نهایت، شاعر میگوید که هرگز امیدی جز به وصال پدر و غم کربلا ندارد.