نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۶ - تاب آفتاب ترکی شیرازی

ترکی شیرازی / فصل سوم - سوگواری‌ها / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

گفت سکینه غمم حساب ندارد

چشم من امشب،خیال خواب ندارد

درد یتیمی ز کف ربوده توانم

وای برآن کودکی که باب ندارد

اصغرم ای عمه جان! چو سایر شبها

چون شده امشب که اضطراب ندارد

با پدرم گو بیا به سایهٔ خیمه

پیکر تو تاب آفتاب ندارد

عمه بر این قوم دون، بگو که سکینه

بازوی او طاقت طناب ندارد

خصم ستمگر زند مرا ره کین

رحم به دل، خوفی از عقاب ندارد

دشت ز نامحرمان پر است و ندانم

عمه چرا؟ مادرم نقاب ندارد

شیر به پستان، ز قحط آب، در این دشت

مادر غمدیده ام رباب ندارد

نظم تو «ترکی» ز چشم اهل مصییبت

خون به چکاند اگر که آب ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، سکینه از غم و اندوه خود سخن می‌گوید و به سختی‌هایی که به دلیل یتیمی و فقدان پدرش دچار شده اشاره می‌کند. او از عمه‌اش می‌خواهد که خبر دهد پدرش، به خاطر وضعیت سختی که در آن قرار دارند و خطرات موجود، به خیمه برگردد. او همچنین به شرایط نابسامان و کمبود آب و غذا پرداخته و حس ناامیدی و اضطراب خود را بیان می‌کند. شعر به عواطف عمیق و رنج‌های انسان‌های بی‌پناه و یتیم در زمان‌های سخت می‌پردازد.