بخش ۳۸ - رفتن مولانا باز بدمشق سلطان ولد
سلطان ولد / ولدنامه / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چند سالی نشست و باز ز عشق
رفت با جمع خلق سوی دمشق
باز از نو فکند صد غوغا
جمله گفته زهی عجب سودا
مدتی کرد شور های عجب
گفته خلقان که چیست این یارب
ما چنین عشق و شور نشنیدیم
نی چنین شوق در کسی دیدیم
ماهها در دمشق ساکن شد
عاشقی کی ز عشق ساکن شد
روز و شب یکدمش قرار نبود
بی قدح خمر عشق می پیمود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از عشق و شور و حال عاشقانه سخن میگوید. او سالها در دمشق مینشیند و با جمع خلق میگردد، درحالیکه صدای غوغا به راه میاندازد. مردم از عشق و شوری که او دارد شگفتزده میشوند و میگویند که هیچگاه چنین حالتی را ندیدهاند. او ماهها در دمشق میماند، در حالی که نشانهای از آرامش ندارد و همیشه مشغول نوشیدن عشق است.