داستانِ راسو و زاغ سعدالدین وراوینی
سعدالدین وراوینی / باب نهم / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
بخش 1
ایرا گفت: آوردهاند که در مرغزاری که صبّاغِ قمر در رستهٔ رنگرزانِ ریاحینش دکّانی از نیل و بَقَم نهاده بود و عطّارِ صبا در میانِ بویفروشانِ یاسمن و نسترنش نافههایِ مشک ختن گشاده، زاغی بر سر درختی آشیان کرده بود که در تصحیحِ شجرهٔ نسبت به اصولِ طوبی انتمائی و به فروعِ سدره انتسابی داشت؛ چون بلندرایانِ عالیهمّت به هیچ مقامی از معارجِ علوّ سر در نیاورده و چون کریمطبعانِ تازهروی پیشِ هر متناولی گردن فرو نداشته و چون بزرگانِ والامنش از سایهٔ خود، خستگان را مایههای آسایش داده.
یَلتَذُّ جَانِیهِ بِاَنعَمِ مَقطَفٍ
مِنهُ وَ سَاکِنُهُ بِاَکرمِ مَعطَفِ
مِنهُ وَ سَاکِنُهُ بِاَکرمِ مَعطَفِ
طَرَبا وَ مُنحَطٍّ عَلیهِ مُرَفرَفِ
روزی راسویی در آن نواحی بگذشت، چشمش بر آن مقام افتاد، از مطالعهٔ آن خیره بماند؛ دلش همان جایگه، خیمهٔ اقامت بزد و اوتادِ رغبات به زمینِ آن موضع فروبرد و در بنِ درخت خانهای بنیاد کرد و دل بر توطّن نهاد و با خود گفت:
بسیار در پیِ آرزوی پراگنده رفتن و چشمِ تمنّی از هر جانب انداختن، اختیارِ عقل نیست. در روضهٔ این نعیم مقیم باید بود، اِذَا اَعشَبتَ فَانزِل. آخر بنشست و دواعیِ طلب را از درونِ دل فرو نشاند. زاغ را از نشستنِ او دل از جای برخاست و اندیشهٔ مزاحمتش گرد خاطر برآمد و گفت: اکنون مرا طریقِ ازعاج این خصم و ارتاجِ ابواب اقامت او از پیرامُنِ این وطنگاه که محصولِ امانی و منحول عمر و زندگانی دارم.
میباید اندیشید و هر کهرا دفعِ دشمنی ضرورت شود، اوّل قدم در راهِ انبساط باید نهادن و تردّد و آمیختگی آغازیدن و راهِ تألّف و تعطّف باز گشودن تا به معیارِ اختبار و محکِّ اعتبار، عیارِ کارِ او شناخته گردد و دانسته آید که مقامِ ضعف و قوّت او با دوست و دشمن تا کجاست و خشم و رضایِ او در احوالِ مردم فِیمَا یَرجِعُ إِلَی المَصلَحَهِ وَ المَفسَدَهِ چه اثر دارد. بدین اندیشه از درخت فرو پرید و به نزدیک راسو رفت، سلام کرد و تحیّتی به آزرم بجای آورد. راسو اندیشید که این زاغ به بدگوهری و ناپاکمحضری و لئیمطبعی موصوف است و ما همیشه بر یکدیگر دندانِ مباغضت افشردهایم و سبیلِ دشمنانگی و مناقضت در پیشآمدِ همه اغراض سپرده و به دیدارِ یکدیگر ابتهاج ننمودهایم و الفت و ازدواج در جانبین صورت نپذیرفته، لاشکّ به عزیمتِ قصدی و سگالش کیدی آمده باشد، اگر من از مناهزتِ فرصت غافل مانم، مبادا که تدبیرِ او بر من کارگر آید و انتباهِ من بعد از آن سود ندارد،
اِحفَظ مَا فِی الوَعَاءِ بِشَدِّ الوِکاءِ ؛ طریق اولی آنست که حالی را دست و پای قدرتِ او از قصدِ خویش فرو بندم و بنگرم تا خود چه کار را ساخته بودهست. پس از جای بجست و چنگال در پر و بالِ زاغ استوار کرد. زاغ گفت: جوانمردا، من از سرِ مخالصتی تمام به مجالستِ تو رغبت نمودم و به اعتمادِ نیکشگالی و خوبخصالیِ تو اینجا آمدم و گفتم: این اجتماع را هیچ مکروهی اتقبال نکند و این مقارنه را انصراف به هیچ محذوری نباشد.
چون در میانه سببِ عداوتی سابق نیست و مشرعِ صحبت که هنوز لقیهٔ اوّلست، به شایبهٔ ضرری لاحق مکدّر نی، موجبِ این قصد و آزار چیست؟ راسو گفت:
اندیشهٔ ضمیر هر کسی سمیرِ احوال دوست و دشمن باشد و خاطرِ من از سرِّ درونِ تو آگاه است، چنانک آن پیاده را از سرِّ دل سوار بود. زاغ گفت: چون بود آن داستان؟
بخش 2
پایگه یافتی، به پای مزن
دستگه یافتی، ز دست مده
بخش 3
بِلَادٌ بِهَا نِیطَت عَلَیَّ تَمَائِمِی
وَ اَوَّلُ اَرضٍ مَسَّ جِلدِی تُرَابُهَا
بخش 4
وَ کُنتُ جَلِیسَ قَعقَاغِ بنِ شَورٍ
وَ لَا یَشقَی بِقَعقَاغٍ جَلِیسُ
بخش 5
چون هرچ تو میکنی مرا معلوم است
خود را به غلط چگونه دانم افکند؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن داستانی است درباره زاغ و راسو که در مکانی خوشمنظره به زندگی میپردازند. زاغ به زاغی میماند که در نزدیکی دکانی از نیل و گلها آشیانهاش را ساخته و به زندگی آرامی مشغول است. او به این مکان احساس تعلق میکند و قصد دارد در آنجا بماند. اما راسو که از گذشته با زاغ دشمنی دارد، بابت حضور زاغ در این مکان نگران میشود. زاغ به راسو نزدیک میشود و سعی میکند رابطه دوستانهای برقرار کند، اما راسو به علت سابقه دشمنیشان، از این نزدیک شدن احساس خطر میکند. این داستان نشاندهنده پیچیدگی روابط دوستانه و دشمنانه است و بر این نکته تأکید دارد که پیشداوریها میتواند مانع از ایجاد ارتباطات مثبت شود. زاغ بر تمایل خود برای ایجاد دوستی تأکید میکند، در حالی که راسو با تردید به این درخواست پاسخ میدهد، زیرا نگرانیهایی از نیت واقعی زاغ دارد. در نهایت، این گفتگو در مورد چالشهای ایجاد دوستی در میان سابقههای منفی و وجدان طرفین است.