شمارهٔ ۲ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یار میخواره من دی قدحی باده به دست
با حریفان ز خرابات برون آمد مست
بر در صومعه بنشست و سلامی در داد
سرِ خُم را بگشاد و در غم را بربست
دل هر دیو دل از ما که بدید آن مه نو
گشت آشفته و دیوانه و زنجیر گسست
زلف زنجیر وَشش کز سر ایمان برخاست
رقم کفر به ما بر بنشاند و بنشست
پشت بر صومعه کردیم و سوی بتکده روی
خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست
با حریفان قلندر به خرابات شدیم
زهد بر هم زدهء کاسه به کف، کوزه به دست
چون ظهیر از سر آن زلف گشادیم گره
که کمینه گرهی دارد ازو پنجه شست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای شاعر در لحظاتی از زندگی میپردازد که در حال بادهگساری و شادی با دوستانش است. او از دینداری و صومعه دور میشود و به بزم و خوشگذرانی روی میآورد. با دیدن معشوق و زیباییاش، دل دیوانگان نیز آشفته میشود و همه زنجیرها و محدودیتهای خود را میشکنند. او با کنار گذاشتن زهد و توبه، به جمعی از آزادگان و خوشگذرانان میپیوندد و در میان خوشیها و لذتها، گرهی از زلف معشوق باز میکند که نشاندهنده آزادی و رهایی از قید و بندها است. به طور کلی، شعر به جشن زندگی، عشق و آزادی اشاره دارد.