شمارهٔ ۹ ظهیر فاریابی
ظهیر فاریابی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گر سرِ کیسهی وفا بندی
درِ دُرج سخن چرا بندی؟
روی هجران چنان ندانی خوب
کش جفا نیز بر قفا بندی؟
لاشه لنگ دل ضعیف مرا
چند بر آخور جفا بندی
چشم بیگانگی گشادستی
تا دعا بر من آشنا بندی
ماه نوشینی ار کُلَه بنهی
سرو سیمینی ار قبا بندی
کمری لعل از اشک می سازم
کت میان نیست بر کجا بندی؟
نخورم آب بی غمت گرچه
در دلم آتش بلا بندی
سر جانم به سنگ غم مشکن
جهد کن تا شکسته را بندی
بر سر من قضای بد غم توست
تو چرا جرم بر قضا بندی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق ناشی از جدایی و غم عشق است. شاعر از محبوب خود میخواهد که وفاداری داشته باشد و از درد و رنجی که به جانش متحمل شده، آگاه باشد. او احساس میکند که باید از جفاهایی که بیش از حد تحملش است، رهایی یابد و به جای غم و درد، به محبت و دوستی بپردازد. در نهایت، از محبوب میخواهد که با دعا و محبت به او نزدیک شود تا بتواند از غم و اندوه فاصله بگیرد. شاعر به وضوح بیان میکند که غم عشق برگرفته از قضا و قدر است و نمیفهمد چرا محبوبش این درد را بر او تحمیل میکند.