مناجات شمارهٔ ۲۱۶ خواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری / مناجات نامه
الهی بقدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم در بیچارگی خود سرگردانم، روز بروز بر زیانم، چون منی چون بود چنانم، و از نگریستن در تاریکی بفغانم که بر هیچ چیز هست ما ندانند چشم بر روزی دارم که تو بمانی و من نمانم پس چون من کیست که آنروز به بینم پس ور به بینم فدایی آنم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گویا شاعر احساس ناتوانی و نادانی خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او خود را در بیچارگی و سرگردانی میبیند و از تاریکی رنج میبرد. شاعر مایل است در روزی به چشم ببیند که معشوق باقی بماند و او از دنیا برود و به همین دلیل به مقام والای معشوق فدا میشود. در واقع، این شعر تأکیدی بر عشق عمیق و ناپایدار بودن زندگی است.