شمارهٔ ۲۲ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبس که یافت دلم لذت گرفتاری
به دام افتد اگر صد رهش برون آری
به جای خون همه درد و بلا ازو بچکد
اگر دل من سرگشته راه بیفشاری
سیاه گردد روز جهانیان چون شب
اگر ز چهره ی بختم نقاب برداری
نه برق باشد کز رشک چشم گریانم
فتاده آتش در جان ابراز آری
به خون بخواهد پرورد خوشه اش نه آب
بنام شوم من اردانه در زمین کاری
چو کاه بر زیر آب دیده گردانم
و گرچه هستم چون کوه در گران باری
عجب که میل کنم گرچه خون دل باشد
مرا که عمر به سر رفته در جگرخواری
گداختم تن خود تا کسم نبیند چند
به کوی دوست تردد کنم به دشواری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر میپردازد. شاعر از لذت و دردی که به واسطهی عشق و گرفتار شدن در آن تجربه میکند، سخن میگوید. او میگوید حتی اگر صد بار تلاش کند که از این دام عشق فرار کند، باز هم دلش به آن گرفتار میشود. شاعر از رنجهای ناشی از عشق و عواقب آن سخن میگوید و اشاره میکند که روزگار به تاریکی میگراید اگر چهرهاش را از عشق بردارد. او به بیان عذاب درونی و ناتوانیاش در فرار از این عشق میپردازد و در نهایت اشاره میکند که حتی در سختیها و دردها، همچنان به عشق خود وفادار است و برای رسیدن به معشوق حاضر است سختیها را تحمل کند.