شمارهٔ ۵ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت آن که روی لاله خیمه بر گلزار
شکوفه بر فلک افکند از طرب دستار
گذشت آن که چنان گرم بود مجمر باغ
که سوختی شررش چون سپند جان هزار
رسید اینک فصلی که وقت آمدنش
ز بیم خشک کند پوست بر تن اشجار
رسید فصلی کز بیم حمله ی سرما
نخیزد از سر آتش به ضرب چون شرار
چنار دستی کز تاب وی برد به بغل
برون نیارد دیگر مگر به فصل بهار
بگو که آتش بهر چه سر به بالا کرد
اگر نخواهد زنهار از ایزد جبّار
کنون به مهر پناهنده خلق و مهر پناه
برد به سایه ی خورشید آسمان مقدار
سها ببیند در روز کور مادرزاد
بدان ضمیر منیر ار نماید استظهار
سفینه که درو مجمع معانی اوست
سفینه نیست که بحریست برد رز خار
بسی نماند که از آبداری شعرش
حباب وار شود نقطه اندر او سیار
زیمن عدلش عالم مرفه است چنان
که لاله زین پس بی داغ روید از گلزار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف گذر فصول و تغییرات طبیعی میپردازد. شاعر به دوران گذشته اشاره میکند که طبیعت در اوج زیبایی و سرسبزی بود، اما اکنون به فصل جدیدی رسیدهایم که نشانههای سرما و خشکی بر درختان مشخص است. او به نوعی از بیرحمی فصل سرما و آسیب آن به درختان و گیاهان میگوید و به تضاد بین گرمای گذشته و سرما و خشکی حال اشاره میکند. پایان شاعر امیدوارانه است و به آیندهای روشن با عدالت و زیبایی در طبیعت اشاره دارد که لالهها دیگر بدون داغ و زخم از خاک بیرون میآیند. بهطور کلی، شعر ترکیبی از حس نوستالژی و امید به آینده است.