شمارهٔ ۸ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی ز خوی تو بر باد داده جان آتش
فکنده آتش روی تو در جهان آتش
برای آن که به لعل تو نسبتی دارد
همی بپرورم اندر میان جان آتش
ز درد هجر تو ای ماه روی آتش خوی
به آب دیده برانداختم چنان آتش
که عمرهاست که جز در دل شکسته من
نمی دهد کس در هیچ جانشان آتش
حکیم چون متکلم شود چنین گوید
گهی که آرد در معرض بیان آتش
که چون لطیف ترین چهار ارکان است
فراز جمله ی ایشان کند مکان آتش
فسانه ایست برای شهنشه است شبیه
ز فخر ساید سر بر آسمان آتش
فراز داغ دلم پنبه چون شکیبد اگر
نشد ز حفظش بر پنبه مهربان آتش
دلاوری که بهنگام رزم افکندی
به پیش خنجر او خاک بر دهان آتش
به سوی آتش اگر بگذرد ز قهر شود
سیهگلیم و سیهروی چون دخان آتش
وگر برو نظر التفات بگمارد
شود به خرمی شاخ ارغوان آتش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به احساسات عمیق و درد ناشی از دوری معشوق میپردازد. او بیان میکند که عشق و زیبایی معشوق همچون آتش در وجودش شعلهور است. از درد جدایی و longing برای معشوق، چشمانش مانند آبی است که آتش را خاموش نمیکند، بلکه بر آتش اشتیاقش میافزاید. شاعر به لطافت کلمات اشاره میکند و بیان میدارد که سخن گفتن درباره این احساسات، خود نوعی آتشزدن به دل است. او همچنین به دلاوری در میانه جنگ اشاره میکند و میگوید که اگر کسی به آتش دلش توجه کند، شادابی و زیبایی را میبیند. به طور کلی، شعر بیانگر عشق سوزان و عمیق و درد ناشی از فاصلههاست.