شمارهٔ ۲ ابوالحسن فراهانی
ابوالحسن فراهانی / مثنویات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
بنام آن که در دنیای فانی
دهد از عشق عمر جاودانی
ز چاک سینه هردم بیش از پیش
در رحمت گشاید بر دل ریش
بدان بی خود که از نازی بسوزد
به شوخی کز نیازی بر فروزد
بدان دردی که درمان نافعش نیست
بدان حسنی که برقع مانعش نیست
بدان رویی که از گل ننگ دارد
بدان خوبی که با خود جنگ دارد
بدان شادی که یک ساعت نیاید
به امیدی که هرگز بر نیاید
شبی چون نور وصل خوبرویان
سراسر نور چون روی نکویان
نهاده دست رد بر سینه روز
برو نام شب اما روز نوروز
بدیدی اعمی از فرط ضیایش
نسیم گل در آغوش صبایش
در آن شب فی المثل گر چشمه مهر
نمودی از گریبان افق چهر
شدی از نور انجم از افق کم
چنان چون روز از خورشید انجم
فراز بام این فیروزه گلشن
به حدی زهره تابان بود و روشن
که گرهم چشم گشتی آفتابش
کشیدی میل از تیر شهابش
بس آسان بودی از نور و ستاره
نمودی در بدن جان را نظاره
فتان خیزان ز دست شحنه ماه
فکنده خویشتن را سایه در چاه
برون ز اندازه انجم می طپیدند
مگر از شادی شب می بریدند
من و چندین زیاران سخن سنج
همه برده در انواع هنر رنج
چو عقل اولین بار یک بینان
صف آفاق را بالا نشینان
همه آوازه در عالم به آواز
ز موسیقی خداشان داده اعجاز
بهر دستی که سوی گوش بردند
ملک را در فلک از هوش بردند
به می خوردن بهم بنشسته بودیم
خرد را رخت برخر بسته بودیم
گرفته شیشه را چو جان در آغوش
زمستی کرده نام خود فراموش
لبالب کرده ساقی شیشه زان می
که گر در بحر ریزی دردی از وی
سحاب از آب ازان دریا برآرد
نه باران بر زمین خورشید بارد
اگر رنگی فرو شوید بدان چهر
به جای موی روید بر تنش مهر
فروغش خانه سوز محنت و غم
نسیمش نایب عیسی مریم
چو در شیشه شدی آن باده ناب
نمودی بار دیگر شیشه را آب
چو لب را کرد ترزان تنگ لاله
نیامد بر زمین پای پیاله
در آن مجمع یکی رشک پری بود
که سر تا پای ناز و دلبری بود
فکنده از سر زلف معنبر
رسن در گردن خورشید انور
ستاده بر درش خورشید از دور
به یک پا از یی در یوزه نور
به عالم شهره اندر از خوبرویی
کنیز خانه زاد او نکویی
اگر بودی بدور ماه کنعان
نمی بردند چندان رنج اخوان
که از شرم جمالش بی توقف
خود اندر چاه می افتاد یوسف
بگرداگرد رخسار نکویش
ز مروارید تابان عقد رویش
تو گفتی عابدی آن زلف سرکش
چو دیده سبحه افکنده در آتش
به پای خود فکنده زلف شب فام
ولیکن دیگران را بسته در دام
ز رشک جبهه آفاق سوزش
ز شرم انجم عالم فروزش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره عشق، زیبایی و احساسات عمیق انسانی. شاعر به زیباییهای عشق و تأثیر آن بر زندگی اشاره میکند و تلاشی برای بیان درد و شوق ناشی از عشق دارد. او به شبهایی که سرشار از نور و زیباییاند اشاره میکند و از لحظات شاد و زندهای صحبت میکند که در آنها انسانها به تماشای زیباییها نشسته و از savoring زندگی لذت میبرند. شاعر به مقایسه عشق با عناصری چون نور، ستاره و گل میپردازد و از خوشیها و دردهای ناشی از عشق اینچنین میگوید که گاه انسان را به مرز جنون میکشاند. او از قدرت و تأثیر عواطف سخن میگوید و عشق را به عنوان نیرویی جاودانه و ارزنده در زندگی انسان معرفی میکند. در نهایت، شاعر زیباییهای عشق و هوس را با تصاویری شاعرانه به تصویر میکشد و خواننده را به دنیای خیال و رویا میبرد.