شمارهٔ ۷۱ - این چند بیت از آخر یک قصیده بدست آمد ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگین خاتم جم داشت لعل فرخ تو
سزای دست همایون شه بد آن گوهر
ازین قبل ز پی بوسه بر لب تو نهاد
بلند دست خود آن شهریار نام آور
شنیده ام که چو آن لعل گوهرآگین یافت
درون لجه دریای دست شاه گذر
دو آبشار ز چشم تو اندران دریا
چو زنده رود روان شد همی ز لؤلؤتر
وز التقای دو دریای موجزن مردم
زهر کرانه نمودند عاقلانه حذر
یکی دو دست گهربار شهریار کریم
یکی دو لعل گهر بیز مرد دانشور
کف ستوده والا مظفرالدین شاه
لب مفرح عبدالمجید دین پرور
یکی چو بحری مواج از تلاطم جود
یکی محیطی زخار از میاء هنر
تو ای بفضل و معارف درین جهان معروف
تو ای بدانش و فرهنگ در زمانه سمر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که شاه
همی دعای تو گوید به وقت شام و سحر
دعای شاه به جان تو مستجابستی
چنان که در حق امت دعای پیغمبر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به ستایش نگین خاتم جم و همچنین دو شخصیت مهم، یعنی شهریار و عبدالمجید دینپرور میپردازد. شاعر به زیبایی و ارزش لعل فرخ، که نماد گوهر و نفاست است، اشاره میکند و از وجود دو آبشار از چشمان معشوق سخن میگوید. او به قدرت دعا و نیایش در زندگی انسانها تاکید دارد و بیان میکند که دعای شاه به جان معشوق مستجاب شده است، همانطور که دعای پیامبر برای امتشان مستجاب میشود. به طور کلی، متن شعری زیباست که نیز معانی عمیق و روحانی را در دل دارد.