شمارهٔ ۱۶۷ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مدار غصه که خون منت حلال بود
مشو غمین که نیاید ز حلق کشته صدا
اگر نه باورت آید ز بعد کشته شدن
مرا مخوان که به جان پاسخت دهم به ندا
ز جان تهی باد آن دل که از غم تو تهی
ز تن جدا باد آن سر که از در تو جدا
اگر به آدم قلنا اهبطو رسید ز حق
پس از خطاب کلا حیث شئتمار غدا
مرا به خاک درت جاودانه فردوسی است
که جانم از وی پیوند نگسلد ابدا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و غم شاعر درباره عشق و جدایی میپردازد. شاعر میگوید اگرچه او در غم و درد جدایی است، اما از خود تقاضا میکند که صدای زندهای از او نشنود، چرا که پس از مرگش، پاسخی نخواهد داد. او تأکید میکند که دلی که از غم محبوب خالی باشد ارزش ندارد و سر که از در محبوب جدا باشد هم بیفایده است. در نهایت، شاعر ارتباط عمیق خود با خاک در محبوبش را جاودانه میداند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند او را از این پیوند جدا کند.