شمارهٔ ۱۳ - در ضعف و پیری ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روزگاری که از طلایه مرگ
شاخ عمر مرا خزان شد برگ
ریخت در جویبار و گلبن خشک
برف و کافور جای سنبل و پشک
نعمت و ناز رخت بسته ز کوی
سر به چوگان تن فتاده چو گوی
گشته در خانقاه گوشه نشین
داده بر باد هوش و دانش و دین
خوار و بیمار و زار و فرسوده
خون به رخساره از جگر سوده
بسته برزخ در خروج و دخول
گشته از قیل و قال خلق ملول
پیک رحلت که پیریش نام است
مرگ را صحبتش سرانجام است
از در آمد مرا بداد نوید
کاندرآ سوی بوستان امید
رخت بربند ازین سرای کهن
جامه نو پوش و خانه را نو کن
برهان روح را ز محبس تن
وین پری را ز بند اهریمن
جامه نو کن که شوخکن شد و زشت
خوشه خوشیده شد درو کن کشت
تا ببینی یکی جهان فراخ
لاله در باغ و میوه اندر شاخ
شهد و شیر و شراب و شاهد و شمع
دوستان در کنار و یاران جمع
آرزوها بکام و دلها شاد
باغها سبز و خانها آباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به تفسیر حالاتی میپردازد که در دوران پیری و نزدیک به مرگ تجربه میکند. او از پژمردگی زندگی، درد و رنجی که بر جانش سایه افکنده و بیحوصلگی ناشی از قیل و قال دنیا سخن میگوید. اما سپس با آمدن پیامآور مرگ، به او نوید میدهد که وقت ترک این دنیای پیر و دلگیر فرا رسیده است. او باید از این سرای کهن برود و به سوی بوستان امید برود. در این عالم جدید، زیبایی و شادی حاکم است، با میوهها، گلها و دوستانی که در کنار هم جمع هستند. در نهایت، شعر به شادابی و روزهای روشن آینده اشاره میکند که با رهایی از قیدهای دنیوی به دست میآید.