شمارهٔ ۱۱ ادیب الممالک
ادیب الممالک فراهانی / مثنویات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
سهی سروی از تخم شاهان کی
چو گلبن بروئید در خاک ری
بیاراست رخسار و بالا فراشت
گل و لاله از چهره در باغ کاشت
بتان سر نهادند بر پای او
سر سروران گرم سودای او
ز بیگانه و خویش و نزدیک و دور
بدان لعل شیرین برآورد شور
چو گیتی ز سودای او مست شد
ز پای اندر افتاد و از دست شد
ز آه سحر بر درش پیک راند
بر آن کعبه از عشق لبیک راند
بت نازنین چهره پرشرم داشت
بسر کبر و در دیده آزرم داشت
نه رخسار او شمع هر خانه بود
نه برگرد هر شمع پروانه بود
نشد پخته از جوش آن مرد خام
ز افسون نگشت آن دل آرام رام
چو دیوانه گشت از پری ناامید
نیامد به و سیبش از سرو و بید
شنیدم شبی گفت در انجمن
که موم من است آهن سیمتن
همه شب مرا خسبد اندر کنار
به دل غمگسار و به لب میگسار
بخوانمش روزی درین بوستان
که شادان شوند از رخش دوستان
مشام از شمیمش معنبر کنند
بگردن ز گیسوش چنبر کنند
مگر باد این قصه را در نهفت
بدزدید ازین لب در آن گوش گفت
پریچهره پاکیزه گفتار بود
خردمند و بیدار و هوشیار بود
بجنبید چون بید ازین باد سخت
ولیکن نیفتاد برگ از درخت
چو سنبل شد آن لاله پرتاب و پیچ
ولی شکوه بر لب نیاورد هیچ
دلش گرچه با درد و غم گشت جفت
پراکنده و ناسزا برنگفت
همی گفت کاین بس مر او را سزا
که داند بود گفته اش ناروا
چه کیفر توانمش ازین داد بیش
که رسواست در پیش انصاف خویش
گر انصاف باشد سخن کوته است
که بر پاکی من دلش آگه است
زبان زشت راند سخن لیک دل
همی گویدش کز بدی در گسل
یقولون بافواههم را بخوان
درستی ز دل شد کژی در زبان
زبان گر نگردد بگفتار راست
دل و مغز و جان بر دروغش گواست
چو او خود بداند که بندد دروغ
اگر ماه باشد بود بی فروغ
بدین نکته پرداخت آن سیمتن
برآمد بر او آفرین ز انجمن
به یکباره گفتند احسنت زه
که بگشودی از بند فکرت گره
سرودند نفرین بر آن مرد خام
که با زهر آلوده می را بجام
فزودند خواری بر آن شوخ چشم
که از گفته اش غیرت آید بخشم
کسی نام نیکان بزشتی برد
که با نام بد جامه بر تن درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی سهی سروی، دختر شاهان، است که در باغی زیبا مانند گلدان شکفته است. او با زیباییاش دلها را مجذوب میکند و همه را از نزدیکان تا بیگانگان تحت تأثیر قرار میدهد. در این میان، کسی که به او عشق ورزیده، به شدت دچار سیطرهی احساساتش شده و از این عشق مست میشود. این فرد در مییابد که عشق او باعث رنجش و درد دلش شده است و نمیتواند به راحتی این احساسات را مدیریت کند. شعر همچنین به گفتوگوهای عشق و امید، و همچنین مخالفتها و دشواریهای ناشی از عشق میپردازد. عشق او به یک پری زیباست که او را سرشار از شور و شوق کرده، اما در عین حال او را به حالت دیوانگی و ناامیدی میکشاند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با وجود درد و رنجی که میبرد، نمیتواند به آسانی از این عشق فاصله بگیرد. این متن به بررسی تعارضات و چالشهای عشق میپردازد و به نوعی نقد اجتماعی نیز دارد.