نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ - تضمین غزل زمان آقای سفیرالعارفین در مدح جلال الدین محمد مجدالاشراف ادیب الممالک

ادیب الممالک فراهانی / مسمطات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو دلها را بتان کاشانه کردند

در اشگ از بصرها دانه کردند

سر زلف پریشان شانه کردند

زمان را در جهان افسانه کردند

مکان او را در این ویرانه کردند

چو سامانش ز هستی گشت مختل

غمش بر عیش و شادی شد مبدل

سر و کارش به مستی شد محول

می لاتقنطوا از روز اول

بکامش ریخته مستانه کردند

چو از نامحرمانش دور دیدند

سرش از عشق حق پرشور دیدند

تنش از جان و دل پرنور دیدند

سراپای وجودش عور دیدند

لباس هستیش شاهانه کردند

طلب کاران به همت پا فشردند

خداوندان ره رحمت سپردند

گدائی را به عرش از فرش بردند

زمان را از سگان خود شمردند

کریمان همت مردانه کردند

چو شد سرمست جام ارغوانی

ز الفاظ و کنایات و معانی

نماندش هیچ جز سبع المثانی

ز عشق آن جمال شعشعانی

سویدای دلش را خانه کردند

بتی جا داد در بزم وصالش

که عالم مات و حیران از جمالش

هویدا نام پاکش از خصالش

جلال الدین محمد کز جلالش

هزاران کس چو من دیوانه کردند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل اشاره دارد به عشق و شوقی که دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند و این عشق به شکل‌های مختلف نمایان می‌شود. آدمی به خاطر این عشق، به دور از غم و ناراحتی، در مستی و شادمانی به سر می‌برد. در این مسیر، زیبایی‌ها و جنبه‌های عمیق انسانی، مانند نور و ناموس، جلوه‌گر می‌شوند. عشق به معشوقی والا، سبب می‌شود تا انسان از مادیات و مشکلات رها شده، در دنیای عرفانی سیر کند. همه چیز در این جهان به زیبایی و فراوانی تحسین می‌شود و فرد عاشق در آتش عشق، خود را فدای معشوق می‌کند. در پایان، شاعر به خود و دیگران می‌گوید که چگونه عشق الهی و زیبا، دیوانگی و شور را در دل‌ها به وجود می‌آورد.