نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل چو کوه از حسرت لعل تو خونشد چون کنم

سال‌ها باید که این حسرت ز دل بیرون کنم

گرنه رسوا سازدم بوی محبت نافه وار

پوست درپوشم چو آهو شیوه مجنون کنم

گر بقدر گریه آبم در جگر باشد چو ابر

آنقدر گریم که کوه و دشت را جیحون کنم

گه گهی در کنج غم از گریه سازم دل تهی

بازآیم سوی آن بدخو و دل پر خون کنم

سوختم چون اهلی لب تشنه یارب رحم کن

بیش ازین از چشمه حیوان صبوری چون کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق دیوانه‌وار خود سخن می‌گوید. او به شدت تحت تأثیر احساساتش قرار دارد و در حالی که دیگران در حال گریه هستند، خودش می‌خندد. او به داغی که از رقیبش دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که این درد را فقط او درک می‌کند. شاعر عاشقانه به محبوبش می‌نگرد و امید دارد که خود را به او بسپارد. او اشاره می‌کند که در آتش عشق می‌سوزد و از سوختن خود ابایی ندارد. همچنین از تلخی‌های عشق و دردی که لذتی برایش به همراه ندارد، سخن می‌گوید. در نهایت، او به حالت مجنون و وحشی‌اش اشاره کرده و از جستجوی معشوقی شبیه غزال صحبت می‌کند.