نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۳۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگرچه رسم بود دل به دل‌ستان دادن

به دست دل نتوان بیش ازین عنان دادن

سپرده‌ام دل خود را به دست خون‌خواری

که راضی‌ام ز رهیدن ازو به جان دادن

ز زهر چشم تو مُردم یکی بخند آخر

که زهر نیز به شیرینی‌ات توان دادن

به پای‌بوس تو در بزم وصل اگر برسم

خوش است بوسه گهی هم بر آستان دادن

نه آن‌چنان ز تو اهلی شده‌ست خانه خراب

که از خرابی او می‌توان نشان دادن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به احساسات عمیق عاشقانه و موضوع گذر زمان اشاره می‌کند. او از آتش عشق و دلتنگی صحبت می‌کند و به این نکته می‌پردازد که هر لحظه باید از زندگی و عشق خود بهره برد، زیرا زمان به سرعت می‌گذرد. همچنین تأکید می‌کند که عاشق واقعی در بی‌قراری خود خوشحال است و نمی‌تواند از عشقش فاصله بگیرد. در انتها، شاعر به این فکر می‌کند که باید از خیالات بی‌اساس دوری کند و به واقعیت عشق خود بپردازد.