شمارهٔ ۱۱۸۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
لبز غم تو خشک شد دیده تر هم آنچنان
سوخت جگر بداغ دل خون جگر هم آنچنان
ایگل خوش نسیم من رفتی و بلبل ترا
گریه شب بحال خود آه سحر هم آنچنان
سبزه دمید و خشک شد لاله شکفت و برگ ریخت
نرگس مست را بگل میل نظر هم آنچنان
عمر گذشت و خاطرم باز نیامد از غمت
خانه جان خراب شد دل بسفر هم آنچنان
نوش تو برد هوش ما سیر نمیشویم از آن
مست شدند طوطیان ذوق شکر هم آنچنان
آب ببرد بحر و بر خاک بخورد گنج زر
گوهر اشک من همان روی چو زر هم آنچنان
اهلی بت پرست اگر گشت بتو به حقپرست
توبه شکست و مست شد مست دگر هم آنچنان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیان احساسات عاشقانه و دردهای درونی خود، به عشق و تنهایی میپردازد. او از گفتوگو با دوست خود سخن میگوید و میخواهد که از صحبتهای خوش و ناخوش دیگران خلاص شود. شاعر از عذاب و رنجهایی که از افراد زاهد و خشکمغز میکشد، شکایت دارد و میگوید که این صحبتها برای او جهنمی است. او در عین حال از حسادت دیگران ترسیده و از معشوقهاش میخواهد که آتش کینه را خاموش کند. در پایان به تصویر کشتی بدون نشانی اشاره میکند و به اتصال میان خود و دیگران با دیدگاههای مختلف درباره عشق و رنج اشاره میکند. شاعر در این شعر به تضادها و مشکلات انسانی در عشق و دوستی میپردازد.