نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

پای سگی که دیده ام شب به در سرای او

بسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او

بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینه

آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او

شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلک

زانهمه دوخت جامه یی بر قد دلربای او

پا و سر مرا ز هم فرق نمیکند کسی

بسکه بسر همی دوم از پی باد پای او

بود به بحر غم سری همچو حباب در کفم

رفت سرم بباد هم عاقبت از هوای او

اهلی اگر ز جان مرا جز رمقی نمانده است

دارم امید زندگی از لب جانفزای او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که اگرچه از عشق و شوق به سوی معشوق می‌آید، اما نمی‌تواند خود را کنترل کند. شاعر از درد دوری و نادیدنی معشوق ابراز ناتوانی می‌کند و بیان می‌کند که تحمل دوری او برایش سخت است. در نهایت، از معشوق می‌خواهد که از حال شخصی دیگر به نام اهلی بپرسد که عمرش در گفت‌وگو و عشق به او سپری شده است. این شعر بیان‌گر عاطفه و تألم عمیق شاعر است.