شمارهٔ ۱۲۲۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بسوخت جان مرا اشتیاق خدمت تو
چه کرده ام که جدا مانده ام ز صحبت تو
فراق روی تو کرده است حالم آشفته
مپرس حال که دیوانه ام ز فرقت تو
تو خود دلیل شو ایکوکب سعادت بخش
مگر که باز برم ره بنور طلعت تو
غم غریبی و اندوه روزگار بلاست
ولیک میگذرانم زیمن همت تو
چو غنچه ام گرهی درد دلست و میخواهم
که کار من بگشاید نسیم رحمت تو
بجز نسیم که پیشت گهی گذر دارد
که عرض حاجت ما میکند بحضرت تو
متاب بهر خدا از نیاز اهلی روی
که نیستش غرضی جز دعای دولت تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر عشق و وفاداری عمیق به معشوق است. شاعر هرگز از جفای معشوق ناامید نمیشود و تا زنده است به او عشق میورزد. او با وجود مشکلات و خارهایی که در مسیر عشقش وجود دارد، با خوشحالی آنها را تحمل میکند. شاعر به وفای خود در برابر معشوق اشاره میکند و تعجب میکند که چگونه توانسته به این وفا برسد. همچنین، او میگوید که در میکده، صفای معشوق از صد کعبه هم ارزشمندتر است. در عین حال، بیان میکند که دنیای پر از طلا و ثروت در برابر عشق واقعی به معشوق هیچ ارزشی ندارد. در نهایت، شاعر به اضطراب دل و تنهایی ناشی از جفای معشوق اشاره میکند و در عین حال، به آشنایی و یاری نیاز دارد.