نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنی

مارا چو شمع میکشی و زنده میکنی

از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهر

خوبان شهر را همه شرمنده میکنی

آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویش

آزاد میکنی و دگر بنده میکنی

شوخی و نوجوان و شه حسن از آن سبب

ننگ از من فقیر کهن ژنده میکنی

ای آفتاب اگر تو بخاک افکنی نظر

هر ذره خاکرا مه تابنده میکنی

ای باد دم مزن ز گل من که شمع را

از شرم آن جمال سر افکنده میکنی

در بزم عیش با همه در عین یاریی

جور و جفا باهلی درمانده میکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات خود نسبت به معشوق می‌پردازد. او از شباهت سفر معشوق به خورشید سخن می‌گوید که با رفتنش، روزش را به شب تبدیل کرده است. شاعر به درد و اندوه خود اشاره می‌کند که در دوری از معشوق برایش ایجاد شده و می‌گوید که چگونه معشوق با نگاهش او را درمان کرده است. همچنین او زیبایی معشوق را ستوده و آن را از دیگران متمایز می‌کند. در پایان، شاعر به وفای معشوق اشاره می‌کند و به دوگانگی در رفتار او می‌پردازد؛ از یک سو به او عشق ورزیده و از سوی دیگر او را در نرد عشق باخته می‌داند.