شمارهٔ ۱۴۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر شد سر ما خاک ره دوست چه باک است
ای خاک بر آنسر که درین راه نه خاک است
از بسکه بناخن همه دم سینه خراشم
هم خرقه و هم سینه و هم دل همه چاک است
در اشک چو طوفان من افلاک فرورفت
طوفان محبت زسمک تا به سماک است
ای خضر که بر آب حیات است ترا دست
دریاب دل تشنه ما را که هلاک است
از دامن آلوده بود شمع چنین زار
آزاده بود سرو که با دامن پاک است
بی روی تو مه صحبت عاشق فرحش نیست
سرمست تو در بزم طرب غمزده ناک است
اهلی نشد آسوده دل از طارم افلاک
آسایش مخور غم از طارم تاک است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و فراق میپردازد. او بیان میکند که اگر سرش خاک راه دوست شود، هیچ باکی نیست و نشان میدهد که در این راه، ارزش و اهمیت خاک را نمیتوان نادیده گرفت. او از درد و رنجی که عشق به او داده، سخن میگوید و میگوید که وجودش به خاطر عشق آسیبدیده است. شاعر به سمت خدا و «خضر» به عنوان نماد نجاتدهنده و آب حیات دعا میکند و از دل تشنه خود میگوید. همچنین، اشاره به شمعی میکند که از آلودهگی رنج میبرد، در حالی که سرو آزاد است و پاکی دارد. در انتها، شاعر به حال خود به خاطر دوری معشوق و غم عشق مینگرد و آرامش را در این دنیا غیرممکن میبیند.