شمارهٔ ۱۴۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمود چاک گریبان تنت که نسترن است
تو یوسفی و گواه تو چاک پیرهن است
حریف شاهد و ساقی کجا بود زاهد
میان خضر و مسیحا نه جای اهرمن است
سبو بیار که آبی بر آتش بزنم
که آتشی عجب امروز در نهاد من است
تو سر عشق چه دانی خموش شو واعظ
سخن دراز مکن درس عشق یک سخن است
ز غصه چاک زدن جامه تا بکی اهلی
گذار جامه دریدن، که نوبت کفن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و عشق اشاره میکند و با تشبیه چاک گریبان به نسترن، زیبایی را توصیف میکند. او به معرفت و یقین در مسایل عشق اشاره میکند و خاموشی واعظ را به معنای درک عمیق عشق میداند. شاعر همچنین به درد و رنج عشق اشاره کرده و توصیف میکند که چه مدت میتوان در غم و اندوه بود. در نهایت، پیامی از گذر زمان و اهمیت زندگی و عشق را منتقل میکند.