نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

مارا تنی چو صورت دیوار مانده است

چشم و زبان و دست و دل از کار مانده است

خواهم که بشکنم قفس تن که دور ازو

بیهوده مرغ روح گرفتار مانده است

از دیده یار رفت وزخون خشک شد مژه

زان گل که بود در نظرم خار مانده است

از زخم تیر غمزه او زنده نیست کس

وان هم که زنده است دل‌افگار مانده است

در عشق هرکه رشته جان بگسلد ز شوق

آن خود بدست بسته زنار مانده است

اهلی اسیر ششدر غم گشت چاره نیست

بیچاره نامراد بناچار مانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و نا امیدی شاعر اشاره دارد. او با استفاده از تمثیل و تصاویر زیبا، احساس trapped بودن (محصور بودن) را بیان می‌کند. شاعر از قفس تن گله می‌کند و بیان می‌کند که روح او در این قفس گرفتار است. او به یاد لحظاتی از عشق می‌افتد که در آن فردی را از دست داده و این فقدان برایش بسیار دردناک است. همچنین بیان می‌کند که در عشق، کسانی که از شوق دست بکشند، به نوعی خود را محصور کرده‌اند. در نهایت، شاعر خود را مانند موجودی بیچاره و اسیر توصیف می‌کند که در غم غرق است و از چاره‌ای برای رهایی برخوردار نیست.