شمارهٔ ۱۶۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی سوز محبت نتوان دل به بتان بست
داغی است غم عشق که بر خود نتوان بست
جان کشته شیرین حرکاتیست که لعلش
صد غنچه دهان را بیکی نکته زبان بست
چون لب بگشودم که شکایت کنم از وی
خندید و من سوخته را باز دهان بست
از جان خود ای دلشدگان دست بشویید
کان ظالم خونخواره به بیداد میان بست
اهلی نتوانست از او قطع نظر کرد
هرچند که چشم از رخ خوبان جهان بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عمیق احساسات و دردهایی ناشی از عشق میپردازد. او میگوید که بدون عشق واقعی نمیتوان دل به زیباییها سپرد و غم عشق به شدت در وجود انسان میجوشد. عاشق به زیبایی محبوبش اشاره میکند که چگونه حرکات او تاثیر زیادی بر دلها میگذارد. زمانی که شاعر قصد شکایت از معشوق خود را دارد، او با خنده به او پاسخ میدهد و این بر درد عاشق میافزاید. شاعر به دیگر عاشقان توصیه میکند که از این عشق ظالم و بیرحم دست بردارند، هرچند که جدایی از زیباییها سخت است. در نهایت، شاعر میفهمد که نمیتوان به راحتی چشم از زیبایی محبوب برداشت.