شمارهٔ ۲۱۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سکون خاطر من بی تو سرو قامت نیست
چو باد یک نفسم بی تو استقامت نیست
به جرم عشق اگر من سزای سوختنم
تو خود بسوز مرا حاجت قیامت نیست
بجان دوست که گر صد هزار سرو بود
بناز و شیوه یکی چون تو سرو قامت نیست
درین خرابه که خار ملامت است همه
بجز طریق محبت ره سلامت نیست
ندانمت ز چه کیشی چه دینت آیین است
که چشم مست تو از کشتنش ندامت نیست
ز پیر میکده اهلی، طلب جوانمردی
که شیخ صومعه را هرگز این کرامت نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی عمیق خود به محبوب سخن میگوید. او میگوید که بدون محبوبش سکون و آرامش ندارد و حالش مانند بادی بیثبات است. از سوی دیگر، با بیان اینکه اگر به خاطر عشقش بسوزد، نیازی به روز قیامت ندارد، عشق را معادل با زندگی و حرارت وجودش میداند. همچنین، او به زیبایی محبوب اشاره کرده و میگوید که حتی اگر صدها جوان زیبا باشند، هیچ کدام به زیبایی محبوبش نمیرسند. در نهایت، شاعر به دنبال جوانمردی و حقیقت است و میگوید که در دنیای ملامتبار اطراف، تنها راه نجات عشق و محبت است.