شمارهٔ ۲۱۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بمردمی چو سگ یار کس بعالم نیست
کسی که نیست سگ کوی یار آدم نیست
گداختم ز تماشای روی او چکنم
نظاره رخ خورشید کار شبنم نیست
دوای زخم دلم جز لبش که میداند
که مرهم دل من با مسیح مریم نیست
گسستم از همه عالم بمهریار و چه سود
که سست عهد مرا عقد مهر محکم نیست
ز بسکه خون جهانی بریخت دوری او
کجاست کز غم هجرش فغان و ماتم نیست
در آفتاب رخش کم ز ذره یی اهلی است
ولی بمهر و محبت ز هیچکس کم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی اشاره دارد. شاعر احساس میکند که بدون محبوبش، هیچ حسی از ارزش و اهمیت ندارد و زندگی برایش بیمعناست. او به زیبایی و جاذبه محبوبش اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند درد دل او را درمان کند، جز لبان محبوبش. شاعر از بیوفایی و ناپایداری روابط دیگران گله میکند و به شدت از دوری محبوبش رنج میبرد. او میگوید که حتی در جلال و شکوه آفتاب، زیبایی محبوبش درخشندگی خاصی دارد که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. در نهایت، عشق و محبت او به محبوبش از همه چیز بیشتر است.