نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۰ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خوش درآ در خانه دل زانکه جان از خانه رفت

کم کن این نا آشنایی کز میان بیگانه رفت

خرم آن کز بهر دل جان و جوانی جمله باخت

چون زلیخا در طریق عاشقی مردانه رفت

شمع من سر تا قدم حسن است و لطف و مردمی

آتش خشمی که بودش بر سر پروانه رفت

پنج روزی مانده، از میخانه چون بیرون رود

هر که او پنجاه سالش عمر در میخانه رفت

شانه گفت: از زلف او تا بی گشادن مشکل است

حالیا حرف امیدی بر زبان شانه رفت

دانه خالت که بر رخ دلفریب افتاده است

ای بسا مرغ دلی کو بر سر این دانه رفت

جان من دریاب اهلی را درین دیر خراب

پیش از آن روزی که گویی گنج ازین ویرانه رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری از حافظ است که به زیبایی‌های عشق و دلتنگی می‌پردازد. شاعر از دل و جان خود می‌گوید که به خاطر عشق و جوانی همه چیز را از دست داده است. او به زلیخا اشاره می‌کند که با شجاعت در راه عشق قدم گذاشته است. همچنین، به عشق‌های ناتمام و حسرت‌بار در زندگی اشاره می‌کند و از آتش خشم و دلتنگی صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از حال و روز خراب خود در دورانی که گنجی در دل ویرانی‌ها جستجو می‌کند، سخن می‌گوید و از دوستانش می‌خواهد که پیش از آن روز که همه چیز نابود شود، او را دریابند.