نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

جانم در آتش از ستم ماهپاره ایست

دل غرق خون و دیده خراب نظاره ایست

رحمی نکرد صورت شیرین به کوهکن

بیرحم آدمی نبود سنگ پاره ایست

در کوی عشق نام اجل کس نمی برد

جایی که عشق هست اجل هیچکاره ایست

جز عاشقان که چشم به تقدیر کرده اند

هر کس که هست در پی فکری و چاره ایست

در مبحثی که عیسی مریم سخن کند

صد پیر سالخورده کم از شیر خواره ایست

اهلی شب سیاه تو روشن نمی شود

هر چند در سرشک تو هر یک ستاره ایست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر ناله‌ای عاشقانه و توصیفی از درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر از آتش عشق و ظلمی که بر او می‌رود سخن می‌گوید و دل خود را غرق در خون و چشمش را ویران از نظاره می‌داند. او از بی‌رحمی دلداده‌اش یاد می‌کند و بیان می‌کند که در دنیای عشق، مسئله مرگ و اجل بی‌معناست. هر کسی که در پی چاره‌ای است، جز عاشقان، توجهی به عشق ندارد. همچنین شاعر به مقايسه عیسی و مریم اشاره می‌کند و می‌گوید که دانشی که آن‌ها دارند، از دانش سالخوردگان کمتر نیست. در نهایت، او از تاریکی و شب سخن می‌گوید که باوجود ستاره‌ها، همچنان روشنایی نمی‌یابد.