نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه از طرب هوس گشت با غم افتادست

هوای نو گل خود در دماغم افتادست

چه تیره است شبم با وجود آتش دل

مگر که چشم بدی بر چراغم افتادست

هلاک خود طلبم من که می خورم بی تو

گمان مبر که نظر بر فراغم افتادست

چو لاله بر سر راهت فتاده ام بنگر

که هوش رفته و از کف ایاغم افتادست

بکوی او همه جا لاله زار شد اهلی

ز بسکه پنبه خونین ز داغم افتادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و مصیبت صحبت می‌کند. او با بیان این که هوس خوشی و شادابی به او دست نداد، از حال و هوای غم‌انگیز خود می‌گوید. شب‌های تیره‌اش را با آتش دلش توصیف می‌کند و احساس می‌کند که چشم‌زخمی بر او افتاده است. او در حالی که بی‌نهایت عاشق است و بدون معشوق خود را هلاک می‌خواهد، به همه می‌گوید که غم و اندوهش جانش را گرفته و در این راه چون لاله‌ای بر سر راه معشوقش افتاده است. شاعر در نهایت اشاره می‌کند که داغ عشق او بر جانش سنگینی می‌کند و او را به شدت رنج می‌دهد.