شمارهٔ ۲۵۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درخت وادی ایمن بنور عشق کسی است
اگرنه عشق بود هرچه هست خار و خسی است
چو صبح همنفس مهر آفتابی باش
مزن به هر زه نفس زانکه زندگی نفسی است
خراب سیمبری باش و گنج زر بگذار
که در خرابه عالم ازین متاع بسی است
دلی که عاشق شمعی بود چو پروانه
اگر نسوخت نه عاشق بود که بوالهوسی است
کسی چو خضر بآب بقا رسد اهلی
که یار تشنه لبی دستگیر باز پسی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حقیقت عشق و اهمیت آن در زندگی میپردازد. شاعر با اشاره به درختی که در وادی ایمن به نور عشق میروید، نشان میدهد که بدون عشق، تمام چیزها بیارزش و پستاند. او به دوست داشتن و آفتاب محبت اشاره میکند و اهمیت زندگی و نفس را یادآور میشود. در ادامه، شاعر بر بیفایده بودن گنجهای مادی در مقابل عشق حقیقی تاکید دارد و میگوید که دل عاشق باید مانند پروانه باشد که به شمع عشق میسوزد، زیرا اگر دل نسوزد، عاشق واقعی نیست. در نهایت، به شخصی مانند خضر اشاره میکند که به آب بقا دست مییابد و در این مسیر، یار تشنه لب نیز به او کمک میکند. به طور کلی، این شعر مفهوم عمیق عشق و جایگاه آن در زندگی انسان را بررسی میکند.