نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت

خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت

خاری که از ره تو بپای دلم خلید

تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت

کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق

جان رفت و زخم طعنه خلق از جگر نرفت

هرگز بسر نرفت شبی کز غمت چو شمع

دود دلم بگنبد افالک بر نرفت

رفتم بخاک و زیر سر از حسرتم بماند

دستی که هرگزم بکسی در کمر نرفت

مردم چو شمع و کار من از پیش عاقبت

با سوز گریه شب و آه سحر نرفت

اهلی اگرچه غرقه بخون می شود در اشک

بی سیل گریه یکنفس او بسر نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به غم و درد عشق و دل‌شکستگی خود اشاره می‌کند. او از عدم توانایی در فراموش کردن محبوبش صحبت می‌کند و تأثیر عمیق زخم‌های روحی ناشی از طعنه‌ها و نگاه‌های دیگران را بر جانش بیان می‌کند. شاعر اشاره می‌کند که در شب‌ها به خاطر غم معشوقش مانند شمع آب می‌شود و حسرتش را با خود به خاک می‌برد. او احساس می‌کند که در عذاب و گریه غرق است و هیچ‌گاه این درد و غم از دلش نمی‌رود. در نهایت، احساس تنهایی و استیصال شاعر نشان‌دهنده عمیق‌ترین زخم‌های احساسی‌اش است.