نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی است

مرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است

چراغ وصل گر از مهر می کنی روشن

بیا بیا که هنوز آتشی ز من باقی است

بنای میکده طوفان عشق کند ولی

هنوز آتش سودای برهمن باقی است

کنون به گشت چمن باغبان درم بگشای

که گل برفت و خس و خار در چمن باقی است

ز جور زلف تو اهلی سخن دراز نکرد

وگر مجال حکایت بود سخن باقی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلتنگی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که تا زمانی که یاد و حضور محبوب در ذهنش باقی است، احساس تنهایی نمی‌کند. او به زیبایی‌های وصال و آتش عشق اشاره می‌کند و از محبوب می‌خواهد که بیاید و ارتباطشان را دوباره برقرار کند. شاعر به تقابل عشق و دردهای ناشی از جدایی نیز پرداخته و از حالتی از خسران و غم در باغی که به نظر می‌رسد خالی و بی‌حاصل شده، سخن می‌گوید. همچنین او ادعا می‌کند که اگر فرصت صحبت و حکایت باشد، هنوز قصه‌ها و احساسات عمیق دیگری برای بیان دارد.