شمارهٔ ۳۰۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیست
داغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست
آشفته دل ز زلف توام با بنفشه گوی
تا ناز کم کند که مرا آن دماغ نیست
امروز با وجود تو یوسف بود عدم
در پیش آفتاب مجال چراغ نیست
ای بیخبر ز گریه تلخم بمن مخند
کاین چاشنی زهر ترا در ایاغ نیست
من هم مرید طاعتم ای پیر ره ولی
یکساعت از سجود بتانم فراغ نیست
مجنون بکوه و دشت و حریفان بباغ و گشت
صحرا گرفته را سر سودای باغ نیست
اهلی بمردی و نشدی صید باز وصل
مرغی که این شکار کند غیر زاغ نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دردناک خود درباره عشق و جدایی میپردازد. او به عدم آرامش و ناراحتی در دلش اشاره میکند و میگوید که بدون عشق، مانند چراغی خاموش است. شاعر به زحمات و رنجهایی که کشیده اشاره میکند و بیان میکند که عشقش تا حدی عمیق است که هیچ جای دیگری برای داغهای جدید باقی نمانده است. او به ناپایداری وجود خود در کنار معشوق اشاره کرده و به درد و غم خود به خاطر محبت ناکام پرداخته است. در نهایت، شاعر به سرنوشت غمانگیز خود اشاره میکند و میگوید که هیچ گاه فراغت از سجده و عبادت ندارد و به نوعی، طعمه عشق شده است.