شمارهٔ ۳۳۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوست
او که جا در دل من ساخته خونخواریی ازوست
تهمت وصل کشم زانکه ز بس بندگیم
خلق را در حق من چشم وفاداری ازوست
ایکه دستم بدهان می نهی از باب فغان
بر دل چاک نهم دست که این زاری ازوست
وه که بیمار چنانم که زمن یار کنار
کرد با آنکه مرا اینهمه بیماری ازوست
طمع خام به بینید که با دست تهی
اهلی سوخته دل را هوس یاری ازوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق درد و عواطف عاشقانه شاعر اشاره دارد. شاعر از دل شکسته و رنجی که میکشد سخن میگوید و میفهماند که عشق و وفاداری در دل او وجود دارد، اما طرف مقابل شاید توجهی به او ندارد. او از زخمها و بیماریای که عشق برایش به همراه دارد، ابراز ناراحتی میکند. در نهایت، با وجود تمام مشکلات و ناامیدیها، هنوز امیدی به یاری از سوی معشوق دارد.