نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

درد می مرهم ریش دل بیمار غم است

ورنه از دولت ساقی می صافی چه کم است

وصل لذت ندهد تا نچشی زهر فراق

لذت عشق هم از چاشنی زهر غم است

درد جامی که رسد از تو غنیمت شمریم

در دو صافی ز کفت هرچه بود مغتنم است

ای مسیحا نفس آخر چه شود گر ز کرم

بازپرسی که دل خسته ما درچه دم است

چون کبوتر دل ما صید در و بام تو شد

پاس مرغ دل ما دار که صید حرم است

کوس بدنامی ما در همه آفاق زدند

آتش سینه ما در همه عالم علم است

کیست اهلی؟ که گدایی کند از لعل تو لیک

چشمه نوش لب لعل تو بحر کرم است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل دربارهٔ درد و غم عشق است و شاعر از فراق و جدایی صحبت می‌کند. او می‌گوید که نمی‌توان لذت عشق را بدون تجربهٔ زهر فراق درک کرد. همچنین، درد را که می‌تواند چشمی از دل بیمار را شفا بخشد، به عنوان سرمایه‌ای ارزشمند می‌بیند. شاعر احساس می‌کند که دلش در چنگ معشوق گرفتار است و از خدای مهربان می‌خواهد که حال دل خسته‌اش را بپرسد. او به سرنوشت خود و نام بدی که بر او زده‌اند اشاره می‌کند و در نهایت می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند از زیبایی معشوق بی‌نیاز باشد، چرا که او مانند چشمه‌ای از کرم و بخشش است.