شمارهٔ ۴۱۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نصیب ما نشد از وصل یار جز غم هیچ
بوعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ
بیا که تجربه کردیم و غیر دیدن تو
جراحت دل ما را نبود مرهم هیچ
ببوسه یی دل بیچاره یی بدست آور
کزان شکر که تو داری نمیشود کم هیچ
تو نوبهار دل و جان عاشقی بازآ
که در جهان نتوان یافت بی تو خرم هیچ
ز بزم ما شرف صحبت تو مقصودست
بهشت اگرنه مشرف بود به آدم هیچ
بیار باده بگو باد برد عالم را
که پیش همت اهلی است هردو عالم هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حسرت و غم شاعر از فاصلهاش با معشوق میپردازد. او از اینکه نتوانسته به وصال یار برسد، تنها غم و درد نصیبش شده و هر وعدهای که از معشوق را میشنود، بیاهمیت و توخالی به نظر میرسد. شاعر اشاره میکند که هیچ چیزی نمیتواند جراحت دلش را درمان کند و تنها با دیدن معشوق است که میتواند به خوشی و آرامش برسد. او از معشوق میخواهد که دوباره به زندگیاش برگردد، زیرا بدون او هیچ شادی و خرمیتی در دنیا وجود ندارد. در نهایت، شاعر به بزم و مینوشی میپردازد و میگوید که حتی با وجود تمام دنیا، در کنار معشوق است که ارزش واقعی وجود دارد.