شمارهٔ ۴۴۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خورشید اوج عزت خوبان ماه رویند
معراج خاکساران این بس که خاک کویند
خامان ز عشق یوسف لافند چون زلیخا
من عاشق خموشم مردان ز خود نگویند
از عاشقان گریزان ایگل مشو که ایشان
می بر لب و ننوشند گل بر کف و نبویند
روی تو ای پریوش گر نیست رهزن عقل
بس عاشقان مجنون دیوانه از چه رویند
لب تشنگان کز آن لب دارند در دل آتش
گر تشنه شان بسوزی آب از خضر نجویند
از سجده بتان شد اهلی رخ تو پرخون
باشد دو چشم گریان روی تو باز شویند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر به زیبایی و جذبهی معشوق (که به خورشید و ماه تشبیه شده) اشاره میکند و از عشق و حال وخیم عاشقان سخن میگوید. او بیان میکند که عاشقان واقعی، مانند مجنون، خاموش و درونگرا هستند و از خود سخن نمیگویند. شاعر هشدار میدهد که عشق میتواند انسان را دیوانه کند و مرز عقل را در هم شکند. همچنین به تصویر لبهای تشنهای اشاره میشود که به خاطر عشق، در دل آتش هستند و حتی در جوار خضر، آب نمیجویند. در نهایت، به چشمان گریان عاشقان اشاره میشود که به خاطر محنت عشق، پرخون شدهاند.